مولانا سيّد عبدالعزيز ساداتي

محسن ساداتي / ابراهيم سيّدزاده

اشاره: ستارگان آسمان دين، و شهسواران عرصة فراخ معرفت و معنويت، يكي پس از ديگري به ديار باقي مي‌شتابند، بدون آن‌كه در پي كسب جاه و مقام و پست و شهرت باشند. گمنام زيسته، عاشقانه در راه معشوق حقيقي سوخته، و ملّتي را از تاريكي جهل و گمراهي به شاهراه نوراني علم و هدايت رهنمون ‌شده‌اند. خلق را با خالق هستي مرتبط نموده‌ و با صراط مستقيم و مسلك انبيا آشنا ‌كرده‌اند. يكي از اين رادمردان، عالمي فرزانه، مجاهدي نستوه، داعي‌اي مخلص و معلّمي دلسوز بود كه زندگي خويش را وقف خدمت به دين و ارشاد مردم خطّه دورافتاده و فراموش‌شدة بلوچستان كرد و در زندگيش هم‌چون اسلاف، زاهدي در محراب عبادت، مجاهدي در سنگر دفاع از دين و ايمان، معلّمي در كلاس درس، مبلّغي بر منبر موعظه و ارشاد، و مفسّر و محدّثي در مسند درس قرآن و حديث بود، ولي با تمام اين اوصاف، تا آخر عمر در گمنامي و سادگي زيست. اين شخصيت كسي نيست جز مولانا سيّد عبدالعزيز ساداتي ـ رحمه‌الله ـ كه در اين نوشتار، شمّه‌اي از زندگي و سيرت ايشان تقديم خوانندگان گرامي مي‌گردد.

خاندان و تحصيلات

سيّد ‌عبدالعزيز ساداتي در خانواده‌اي متدّين و اهل فضل كه نسل اندر نسل وارث علم نبوّت بود و سيادت و توليت مذهبي مردم را برعهده داشت، در سال 1335 ق./ 1295‌ ش. در روستاي كرگين شهرستان سرباز بلوچستان ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش، ملا سيّد محمّدصادق، عالمي فاضل از خاندان سادات بود كه از روستاي دزّك سراوان به سرباز مهاجرت كرده بود و مدّتي در آن‌جا به تعليم و تبليغ ‌پرداخت و مرجع عام و خاصّ قرار ‌گرفت، امّا زماني كه برادر بزرگوارش قاضي ملا سيّد غلام‌محمّد، در سراوان وفات كرد، مردم از وي ‌خواستند به سراوان بازگردد و مسند قضاوت و امور مذهبي را به‌عهده گيرد، ايشان به همراه خانواده و فرزندان از جمله سيّد عبدالعزيز به سراوان و روستاي دزّك بازگشت.

ناگفته نماند كه دزّك از قديم‌الايام يكي از مراكز حكومت محلّي در بلوچستان بوده است. هم‌چنين در اين دهستان مركزي ديني وجود داشته كه توسّط آبا و اجداد مولانا ساداتي براي تعليم و تربيت ديني و رفع نزاع‌هاي مردم بنيان‌گذاري و همواره محلّ رجوع مردم از مناطق مختلف بوده است. اوّلين نماز جمعه منطقه نيز در مسجد جامع دزّك كه به مسجد جمعه معروف است برگزار ‌شده است. قدمت اين مسجد بيش از هشتصد و پنجاه سال است و در طول اين مدّت نياكان مولانا ساداتي امامت جمعه و جماعات و امور ديگر مذهبي مانند قضاوت و حلّ و فصل منازعات را انجام مي‌دادند. از آن‌جا كه عالم و روحاني‌اي در بين اقوام و طوايف ديگر نبود، مردم اين شغل را هميشه مربوط به خاندان سادات مي‌دانستند.

آثار هوش‌مندي و ذكاوت از كودكي در سيماي سيّد عبدالعزيز هويدا بود. در ابتدا براي فراگيري علم نزد ملا سيّد شيرمحمّد، امام‌جمعه و جماعت مسجد جامع دزّك، رفت و دروس ابتدايي را در مكتب‌خانة مسجد جمعه كه در آن وقت يگانه مركز علم و علماي منطقة بلوچستان بود، به پايان رساند. سپس دورة مقدمات صرف و نحو و فقه را از مولانا عبدالرحيم بزرگزاده در روستاي زنگيان، محلي كه هم‌اكنون مدرسة ديني دارالعلوم زنگيان در آن قرار دارد، كسب نمود.

سيّد عبدالعزيز سپس براي تحصيلات عالي عازم شبه‌قارة هند شد. ابتدا در مدرسة دارالفيوض هاشمي در منطقة سند و بعد از شش ماه در اجمير و سپس در مدرسة عالي مظاهرالعلوم سهارنپور كه از مدارس بزرگ شبه‌قاره است از علماي بزرگ آن روزگار از جمله مفتي سعيداحمد و مولانا زكريا كاندهلوي كسب فيض نمود. در ادامه در سال 1359 ق./ 1319 ش. جهت تكميل تحصيلات عاليه به دارالعلوم ديوبند، عزيمت نمود. ايشان در دارالعلوم ديوبند از محضر شخصيت‌هاي برجسته‌اي چون شيخ‌الاسلام مولانا سيّد حسين‌احمد مدني، رئيس وقت جمعيت علماي هند، شيخ‌‌الفقه‌و‌الأدب مولانا اعزازعلي، حكيم‌الاسلام قاري محمّدطيب قاسمي، مولانا ابراهيم بلياوي و مولانا اخترحسين كسب دانش و معرفت كرد. هم‌چنين در اين مدّت با علماي بزرگي چون مولانا محمّدالياس كاندهلوي، بنيانگذار نهضت جهاني دعوت و تبليغ، و حكيم‌الأمت مولانا اشرف‌علي تهانوي ملاقات كرد و از محضر آنان فيض يافت.

سفر علمي و مهاجرت ايشان براي تحصيل علم، ده سال به طول ‌انجاميد و ايشان در اين مدّت نه مراجعه‌اي به منطقه داشت و نه مكاتبه‌اي با خانواده و دوستان. تمامي نامه‌هايي را كه از طرف خانواده و دوستان به‌دستش مي‌رسيد، در جايي جمع‌آوري مي‌كرد و هيچ‌كدام را در ايام تحصيل باز نكرد و نخواند تا مبادا شوق او نسبت به تحصيل كم گردد و يا خبر و اتفاقي نگران‌كننده در تحصيل وي خلل ايجاد كند. پس از فراغت و پايان تحصيل، همة نامه‌ها را يك‌جا باز كرد و ‌خواند كه بعد از خواندن برخي نامه‌ها «الحمدلله» و بر برخي ديگر «إنّا لله و إنّا إليه راجعون» بر زبانش جاري مي‌شد. آري! اين‌گونه عمل كردن در آن دوران، عادتي معمول براي طلاب بود و اين‌گونه بود كه رادمرداني بزرگ تحويل جامعة اسلامي مي‌گشت.

سرانجام در آن روز به‌ يادماندني كه همه شاد و خندان منتظر دريافت سند فراغت و دستار فضيلت از دست مبارك بزرگ‌‌مردي از سلالة رسول‌الله و مجاهدي نستوه و عارفي ربّاني به نام شيخ‌الاسلام سيّد حسين‌احمد مدني بودند، اين جوان پاك‌سيرت با قلبي محزون و چشماني اشك‌بار به محضر استاد شفيق حاضر شد تا دستار فضيلت بر سرش نهاده ‌شود. استاد با مشاهدة غم و اندوه در چهرة اين شاگرد باكمالات، به او ‌گفت: حالا وقت شادي و خوشحالي است، نه غم و اندوه. سيّد عبدالعزيز پاسخ داد: از فرارسيدن روز جدايي نگرانم و اگر اندوه و ناراحتي والده‌ام نمي‌بود هرگز شما و دارالعلوم ديوبند را ترك نمي‌‌كردم. به‌راستي چه روز خاطره‌انگيزي براي ايشان بود، از يك طرف تلخي هجران و درد فراق اساتيد و مدرسه در كامش بود، و از طرف ديگر شوق ديدار مادر و وطن در دلش موج مي‌زد.

لحظة فراق از مادر علمي و بازگشت به وطن ابا و اجدادي فرارسيد؛ نوجواني كه روزي بدون دانش و تجربه، خانه و وطن را ترك كرده بود، اكنون با كوله‌باري از علم و عرفان و كسب تجربه‌هاي گران‌بها، آهنگ بازگشت كرد و به سوي وطن خويش رهسپار شد. اكنون آن عبدالعزيز نوجوان، به جواني رشيد به نام مولوي سيّد عبدالعزيز ساداتي بدل گشته بود و نور در سيمايش موج مي‌زد.

با شايع شدن خبر بازگشت مولانا در بين مردم منطقه، پير و جوان، و مرد و زن با بي‌قراري منتظر لحظه ورود ايشان شدند و بسياري براي استقبال پرشور از ايشان با پاي پياده ده‌ها كيلومتر به خارج از دهستان دزّك و برخي تا روستاي كلپوركان(1) و برخي از خويشان و دوستان تا شهر پنجگور(2) به استقبال مولانا سيّد عبدالعزيز ‌رفتند.

 

فصلي پربار در زندگي مولانا ساداتي

خدمت به دين و خلق خدا دو اصل اساسي در زندگي مولانا بود. پس از آن‌‌كه مولانا ساداتي در منطقه مستقرّ شد، فصل جديدي در زندگي مولانا آغاز گرديد. اينك ايشان هم‌چون آبا و اجداد خويش و بلكه بيش از آنها مرجع عام و خاصّ قرار گرفت. روزها با مردم و براي خدمت به خلق، و شب‌ها در محراب عبادت و ارتباط با خالق سپري مي‌شد.

مدّتي پس از بازگشت، مولانا تصميم ‌گرفت مسجد جامع دزّك را كه سال‌ها قدمت داشت بازسازي نموده و در جنب آن مدرسه‌اي بنيان نهد؛ امّا پس از مشورت با علماي منطقه و بنابر تقاضاي مردم، مديريت مدرسة دارالعلوم زنگيان كه قبلاً علماي بزرگواري چون مرحوم مولوي درمحمّد و ملا مهراب و ... با تلاش و جدّيت فراوان آن را اداره مي‌كردند و  به تدريس در آن اشتغال داشتند، برعهده گرفت. با حضور مولانا ساداتي، سعي و تلاش بيشتر گشت و رونق مدرسه چندين برابر افزايش يافت، و آوازة آن به اقصي نقاط اين مرز و بوم رسيد و شيفتگان علم و دانش از هر سو به اين مركز علوم ديني رو آوردند. در اين دوره مدرّسان نام‌داري چون، مولانا عبدالكريم سعيدي‌پور و مولانا عبدالرحمان محبّي و مولوي رحيم‌بخش بلوچزهي در ساية مديريت مدبّرانه و دلسوزي پدرانه مولانا ساداتي به تدريس و تربيت طلاب مشغول شدند.

مولانا ساداتي كه از نهضت جهاني دعوت و تبليغ مولانا محمّدالياس كاندهلوي از نزديك پرتو گرفته و اخگر وجودش شعله‌ور شده بود، در تمامي عرصه‌هاي تبليغي و ارشادي حضوري فعّالانه داشت و با وجود مشاغل بسيار و درس و تدريس، با جماعت تبليغ بي‌دريغ همكاري مي‌كرد. خود چندين بار براي شركت در دوره‌هاي تبليغي چهل‌روزه به پاكستان سفر ‌كرد و با بزرگان جماعت دعوت و تبليغ از جمله مفتي زين‌العابدين ـ رحمه‌الله ـ ارتباط داشت. امر به معروف و نهي از منكر را از وظايف مهم علما و آحاد امّت اسلامي مي‌دانست و براي پيگيري اين مهم به بيشتر مناطق بلوچستان سفرهاي تبليغي و ارشادي داشت.

بخش زيادي از وقت مولانا در پاسخ‌گويي به مسائل شرعي مردم، و حلّ و فصل اختلاف‌ها و نزاع‌ها مي‌گذشت. زماني‌كه در منطقه قحط‌الرجال بود، خود ايشان از يك‌سو پاسخ‌گوي مسائل شرعي و ديني مردم بود و از سوي ديگر هم‌چون محكمه و دادگاهي حقّ مظلوم را از ظالم مي‌گرفت و نزاع‌ها و درگيري‌هاي گوناگون را حلّ و فصل مي‌كرد.

در مقطعي، نور توحيد خالص در سرزمين بلوچستان كم‌فروغ شده بود و برخي افراد كم‌علم و بعضاً شيّاد از جهل و بي‌خبري مردم سوءاستفاده نموده و اعتقادات خرافي و بدعاتي را در ميان مردم رواج مي‌دادند؛ امّا خداي سبحان بر مردم اين سامان فضل و عنايت ويژه نمود و با تربيت شيرمرداني در مكتب ولي‌‌اللهي [منتسب به امام شاه‌ولي‌الله محدّث دهلوي] و برخاسته از سنگر شكوه‌مند دارالعلوم ديوبند، نسيم زندگي‌بخش توحيد و يگانه‌پرستي حياتي دوباره به مردم اين سرزمين بخشيد، بساط بدعات و خرافات برچيده شد و جلوه‌هاي زيباي ايمان و عمل صالح نمودار گشت. در اين ميدان نقش مولانا سيّد عبدالعزيز ساداتي و علما و داعيان مخلصي هم‌چون مولانا شاه عبدالواحد گشتي و مولانا عبدالله ملازاده، مولانا عبدالعزيز ملازاده، مولانا محمّدعمر سربازي و ... بسيار چشم‌گير است.

 

مجاهدي در سنگر دفاع از حقّ و حقيقت

مولانا در دفاع از حقّ و حقيقت از شجاعت و بي‌باكي منحصربه‌فردي برخوردار بود و در اين راه از هيچ كس ترس و واهمه‌اي نداشت؛ فقط از الله مي‌ترسيد و در پي رضاي الهي بود. براي ايشان فرق نمي‌كرد طرف مقابلش چه كسي است، و در سخت‌ترين شرايط در مقابل حكّام زورگو، خوانين و ظالمان مي‌ايستاد و از حقوق مظلومين و ستم‌ديده‌گان دفاع مي‌كرد و به بيان احكام ديني براي همگان مي‌پرداخت و به‌حقّ از مصاديق «ولا يخافون في الله لومة لائم» بود.

روزگاري گروهك‌هاي گوناگون سعي بر اغفال جوانان و فريب عوام داشتند و تلاش مي‌كردند در اعتقادات مردم رخنه ايجاد كنند. حضرت مولانا با همّت و حوصله در مقابل آنان قد علم كرد و باورهاي انحرافي آنان را بري مردم واضح و آشكار ‌‌نمود و جوانان ناآگاه را از چنگ آنان ‌رهايي بخشيد.

تعطيلي سينما: حكومت شاهنشاهي، سينماي سيّاري را به روستاي زنگيان آورده بود و از مردم مي‌‌خواست ضمن مشاهدة برنامه‌هاي آموزش كشاورزي، به تماشاي فيلم‌هايي از اقدامات شاه و انقلابش بنشينند. مولانا قبلاً تذكّراتي را به مسئولين محلّي در اين خصوص داده بود كه آنان ‌توجّهي به آن تذكّرات نكردند، لذا مولانا شخصاً با طلاب و جمعي از مردم به محل برپايي سينما رفت و از ادامه فعاليت آن ممانعت كرد. 

‌‌مجسمة شاه: فرماندار وقت در جلسه‌اي از معتمدين و ريش‌سفيدان تقاضا مي‌كند تا در ساخت و نصب مجسمة شاه با دولت همكاري نمايند؛ امّا مولانا ساداتي مخالفت مي‌كند و مي‌گويد: جناب فرماندار ما بت‌شكن هستيم نه بت‌ساز! و ساختن بت در دين و عقيدة ما جايز نيست.

مخالفت با دستورات شاه: حقّ‌گويي مولانا در مقابل نظام قضايي و دادگستري دوران شاه بسيار آشكار و زبانزد همگان بود. احكام قضايي‌اي را كه با شريعت مخالف بود، آشكارا لغو و مردود مي‌دانست. يك‌بار رئيس دادگستري وقت به مقابله برخواست و ‌گفت: جناب مولوي اين حكم و دستور شخص اوّل مملكت است. مولانا ساداتي جواب داد: ما دستور هر فردي را، اگرچه شاه باشد، در مقابل حكم و دستور الله زير پا مي‌گذاريم.

مخالفت با فعاليت حزب رستاخيز: اعضاي حزب رستاخيز تصميم مي‌گيرند در كنار مدرسة دارالعلوم زنگيان، دفتري براي حزب افتتاح كنند. فرماندار وقت و بسياري از مسئولين ادارات و برخي معتمدين محلّي براي شركت در مراسم افتتاح دفتر به مدرسه مي‌آيند، امّا مولانا ساداتي به‌صراحت با اين تصميم مخالفت مي‌كند و مي‌گويد: آقايان اگرچه اين محل در ملكيت من نيست و مال وقف است امّا اكنون متولّي آن من هستم و اجازه كار و فعاليت حزبي در اينجا را به كسي نمي‌دهم. با شنيدن اين جواب، فرماندار و همراهانش از افتتاح دفتر در زنگيان مأيوس شده و آن‌جا را ترك مي‌كنند. مردم متديّن منطقه از اين موضع‌گيري مولانا ساداتي بسيار شادمان گشته و براي ايشان دعاي خير مي‌كنند.

سوزاندن كتاب‌هاي كمونيست‌ها و پيكاريان: يكي از افراد سرشناس و متديّن سراوان بيان مي‌كرد: من در شهر سراوان منزلي داشتم كه چند جوان با گرايش كمونيستي آن را اجاره كردند. روزي براي گرفتن كرايه رفتم، ديدم كاغذهاي زيادي را چاپ كرده و قصد توزيع آنها را دارند. يك نمونه از آنها را برداشتم و به شخص باسوادي نشان دادم كه در آن نوشته بود: سه چيز بين همة انسانها مشترك‌اند: زمين، زن و زر (ثروت)، و همه حقّ يكسان براي استفاده آنها را دارند. وقتي اين را شنيدم آتشي به جانم افتاد. پيش يكي از علماي جوان و فعّال شهر رفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم و كاغذ را به او نشان دادم. بعد از اندكي سكوت به من گفت: فعلاًً سكوت كن، مصلحت نيست با آنها درافتي، حكومت طرفدار آنهاست. نااميدانه از نزد او برخاسته و يك‌راست پيش حضرت مولانا ساداتي رفتم. ايشان به‌ محض ديدن كاغذ و شنيدن صحبت‌هاي من، چنان حالتش دگرگون شد كه من براي خودم ترسيدم. مولانا ساداتي عصايش را برداشت و گفت: برويم! گفتم جناب مولانا اندكي صبر كنيد تا من به چند نفر از معتمدين و ريش‌سفيدان و جوانان خبر بدهم و با هم برويم. بعد از مدّت كوتاهي همه به‌اتفاق حضرت مولانا به مكان مزبور رفتيم و تمامي اعلاميه‌ها و كتاب‌هاي غيراخلاقي و ضدديني را كه آن‌جا وجود داشت به‌دستور مولانا ساداتي آتش زديم.

منادي وحدت و اتحاد

‌همان‌گونه كه پاك ماندن عقايد و باورهاي اسلامي از بدعات و انحرافات براي مولانا مهم و باارزش بود، وحدت امّت اسلامي و اتحاد و انسجام مسلمانان نيز براي مولانا اهمّيّت بسيار داشت و براي آن بي‌وقفه تلاش مي‌كرد. اين حقيقت براي اهل علم و كساني كه كمترين اطّلاعي از زندگي مولانا دارند، همچون روز روشن است.

اخلاق و عبادت

مولانا كه از سلالة پاك رسول‌الله صلّي‌الله‌عليه‌وسلّم بود، اخلاقي پيامبرگونه داشت. كريم‌طبع، بلندهمّت و جوان‌مرد بود. خانه‌اش كمتر از مهمان خالي بود، و دادودهشش نصيب كوچك و بزرگ و مرد و زن مي‌گشت. هم‌چون كوهي استوار، در مقابل سختي‌ها و مشكلات استقامت مي‌كرد و شجاعت و حقّ‌گوييش قابل ستايش بود.

مولانا ساداتي با كمال سادگي و ساده‌زيستي در خانه‌اي محقر و خشتي كه البتّه پر از نور و صفا و معنويت بود، زندگي مي‌كرد و در همين خانة ساده از تمام شخصيت‌هاي علمي، سياسي و مردم عادي پذيرايي مي‌كرد. براي رفع نيازهاي شخصي، هيچ‌گاه دست به سوي كسي دراز نمي‌كرد و پاسدار عزّت نفس و استغناي قلبي بود. با آن‌كه سخنش در هر كوي‌وبرزن و در هر اداره‌اي خريدار داشت، امّا به‌ شهادت تمامي رؤساي ادارات و افراد سرشناس منطقه، مولانا هيچ‌گاه براي كار و نياز شخصي‌اش پيش كسي نرفت و هم‌چون جدّش سيّدنا علي رضي‌الله‌عنه دنيا را طلاق داده بود و مي‌گفت: «يا دنيا غرّي غيري»، و از رزق‌وبرق آن بيزار بود.

مولانا در ميدان عبادت و بندگي خدا نيز حظّي وافر داشت و خاشعانه و خاضعانه در مقابل پروردگار خويش به راز و نياز مي‌پرداخت. بر اداي فرايض و نوافل سخت پايبند بود و نمازشب‌اش در سفر و حضر و سلامتي و بيماري فوت نمي‌شد.

عشق به حرمين شريفين

عشق و علاقه مولانا به سرزمين وحي و شهرهاي نوراني مكّة مكرّمه و مدينة منوّره وصف‌ناپذير بود. اين عشق بارها مولانا را به حرمين شريفين كشاند. حالات مولانا را در اين سفرها در مسجدالحرام و مسجد نبوي كساني مي‌توانند شرح و بسط دهند كه حضرت مولانا را در آن اماكن مقدّسه همراهي نموده و خود نيز اهل دل و عرفان بوده و مي‌دانند كه در آن لحظات بين عابد و معبود چه مي‌گذرد.

بيماري و وفات

بندگان مخلص و برگزيدة خدا هميشه با مصايب و سختي‌ها دست‌وپنجه نرم ‌كردند، چنان‌كه گفته شده است: هر كه درين بزم مقرّب‌تر است/ جام بلا بيشترش مي‌دهند.

مولانا ساداتي پس از چند دهه تلاش بي‌وقفه و خدمت به دين و خلق خدا، از اوايل دهة هفتاد شمسي بر اثر بيماري زمين‌گير شد و اين وضعيت پانزده سال به طول انجاميد. در اين دوران نيز ايشان لحظه‌اي از ياد حضرت حقّ غافل نشده و همواره به ذكر و عبادت و دعا و نيايش مشغول بود. هر گاه كسي به عيادت ايشان مي‌آمد، از حالات و اوضاع مسلمانان مناطق مختلف خبر مي‌گرفت و تا لحظات آخر زندگي براي سربلندي و موفّقيت امّت اسلامي دعا مي‌كرد.

سرانجام اين عالم و معلّم دلسوز، عارف خداشناس، مجاهد حقّ‌گو و داعي مخلص در صبح‌گاه روز يكشنبه بيست‌وهفتم ذي‌قعدة 1426 ق./ دهم دي‌ ماه 1384 ش. پس از اقامة نماز صبح، به‌وقت اشراق و در حال عبادت دنياي فاني را وداع گفت و به‌سوي محبوب حقيقي خويش رهسپار گرديد و امّتي را در فراق خويش به عزا نشاند.

پس از انتشار خبر ارتحال اين آفتاب علم و عمل و اسطورة تقوا و شجاعت، مردم از جاي‌جاي خطّة بلوچستان و از تمامي روستاها و بخش‌هاي شهرستان سراوان براي تشييع جنازة ايشان به سوي دهستان زنگيان سرازير شدند. نمازه جنازة اين مرد حقّ به امامت شيخ‌الاسلام مولانا عبدالحميد و با حضور انبوه و چند هزار نفري دوستداران و شاگردان ايشان در مصلاي مركزي حومه شهرستان سراوان (مركز جماعت تبليغ) اقامه گرديد و در كنار يادگار علمي ايشان (دارالعلوم زنگيان)  به خاك سپرده شد. «إنّا لله و إنّا إليه راجعون»؛ «اللهم اغفر له و ارحمه و عافه و أكرم نزله و وسّع مدخله و أبدله داراً خيراً من داره و أهلاً خيراً من أهله اللهم لاتفتنا بعده و لاتحرمنا أجره».

پي‌نوشت‌ها:...........................................................................................................................................

1ـ روستايي در بيست و پنج كيلومتري شهرستان سراوان به طرف جادة مرزی.

2ـ‌ اوّلين شهر مرزي پاكستان كه تقريباً دويست كيلومتر با سراوان فاصله دارد.